آرزوی گل

تو نباشی ، دیگه از ما چی می‌مونه ، جز یه تنها ؟!
نویسنده : آسمان - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٤
 
تو نباشی ، دیگه از ما چی می‌مونه ، جز یه تنها ؟!

 

 

 

 

 فروردین ۱۳۸۶

سرشار ِ دلهره‌های پايانی ِ يک همدلی کوتاه و عميق . نا‌اميد از بازگشت زمان از دست رفته و ناچار ِ ساختن نقابی ضخيم برای پيشواز بی بهره از مهمانی ناخوانده به نام سال نو .

لحظه ها به انکار ِ گـُذرايی خود بر آمده‌اند و چون دشنه‌ای زنگار بسته ، دست به کار جان گرفتن‌اند. انگار نه انگار که يک سال به کوتاهی ِ يک آه ِ نيمه کاره ، از دست رفته . مابقی کوتاه سال ، چند روز آخر، خيال گذشتن ندارند و جای خالی عزيزی از دست رفته را می‌جويند .

در همين وانفسا بود که اين ترانه را نوشتم !

چند روز بعد سپردمش به فرزاد فرومند . او نيز در ابتدا ترانه را برای خودش آماده کرده بود اما فقط کمی بعد از آن بود که کسی خودش را در اين ترانه يافت و آن را از آهنگسازش خواست .

ناصر عبدالهی ؛ عزيزی که  جای خالی ِ تـنهايی ِصدايش اکنون ديگر به خوبی احساس می شود .

چرا !؟ چرا نبايد هنگام حضور ، حضور همديگر را غنيمت بشماريم !؟

بگذريم .

ترانه در ابتدا چنين بود :

 تـنـهــا ... !

نه صدای پات میاد              نه زنگ در ، نه تلفن
من دارم تموم می‌شم          دیر نشده کاری بکن

دلِ این کُلونِ دَر                  می زنه ، اما بی صدا
دلهره یه عالمه                  نَفَس یه آهِ بی هوا

دم به دم یه حرفی باز          میاد می شینه توُ گَلوم
همه جمع می شه واسه      وقتی نشستی رو به روم

من هنوز منتظرم               حسابتـو نبسته ام 
صد دفه سر اومدم             خودم رو باز شکسته ام

نمی شه رو  تو حساب کرد
مثِ آفتاب زمستون
میری بی خبر ، نگفته
میشی باز دوباره مهمون

نمی شه حتی کـَمـِت کرد
از تو جمع دلخوشی ها
تو نباشی دیگه از ما
چی می مونه جز یه تنها !؟

نه هوای جاده ها               نه کوچه و خیابونا
نه غم پیاده رو                  نه گریه های ناودونا

نه سکوت سرد پارک          نه سقف دلگیر خونه
تو که نیستی به دلم            حتی غم هم نمی مونه

باشه هر چی تو می خوای    هر جوری که تو راحتی
تو پـَری ِ قصه ها                نمی شی یار پاپتی

من همیشه توُ قفس            تو راه به راه پـُر از سفر
این نفس‌بـُریده رو              به جای هیچ چیزی نـَبـَر

نمی شه رو  تو حساب کرد
مثِ آفتاب زمستون
میری بی خبر ، نگفته
میشی باز دوباره مهمون

نمی شه حتی کـَمـِت کرد
از تو جمع دلخوشی ها
تو نباشی دیگه از ما
چی می مونه جز یه تنها !؟