آرزوی گل

حرفهای نا گفته ... به آرزو...
نویسنده : آسمان - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸
 
حرفهای  نا  گفته ...

منم این خسته دل درمانده

به تو بیگانه پناه آورده

منم آن از همه دنیا رانده

در رهت هستی ی خود گم کرده

 

از ته کوچه مرا می بینی

می شناسی ام و در می بندی

شاید ای با غم من بیگانه

بر من از پنجره یی می خندی

 

      

گریه کن گریه نه بر من خنده

یاد من باش و دل غمگینم

پاکی ام دیدی و رنجم دادی

من به چشم خودم این می بینم

 

خوب دیروزی من در بگشا

که بگویم ز تو هم دل کندم

خسته ازاین همه دلتنگی ها

بر تو و عشق و وفا می خندم

       با تو حرفی دارم        

   جز تو ای دور از من

 از همه بیزارم