آرزوی گل

به تو که فکر می کنم آرزو...
نویسنده : آسمان - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸
 

     

یک حس ساده ی عشق 

به تو که فکر می کنم

خیابان بن بست جلو خانه

جاده ای می شود برای عشق بازی

بی پایان و جنگلی .

نه باران هرروزه موی دماغ است

ونه بادی که چتر مرا می شکند . 

به تو که فکر می کنم 

با خنده ای پر صدا می گویم:

روز به خیر !

آنگاه اخم از چهره ی خانم مایر می رود

و آقای کلاین کلاهش را  برمی دارد

به احترام من . 

به تو که فکر می کنم

جمله ی اول داستان تازه نوشته می شود

و من آنقدر لفتش می دهم

که به آخر نرسم .

به تو که فکر می کنم

دستم داغ می شود

و مجبور نیستم توی دستم ها کنم .

به تو که فکر می کنم

فنجان لب پریده ی چای هرروز

گیلاسی می شود پر از شراب

و من با عشوه می گویم :

نوش ، گوارا ، پروست عزیزم

بگذار به تو فکر کنم  

بگذار قطره قطره بنوشمت .