آرزوی گل

بازی يلدا
نویسنده : آسمان - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱
 

 بهار من را به بازی یلدا دعوت کرده اما فرصت نکردم چیزی بنویسم و راستش نمیدانستم چه بنویسم، خاطره یا اخلاق و رفتارم یا ... . همه اش را با هم مخلوط کردم و شد این آشی که میبینید.

1-   یکی از عادتهای بدم غر زدن است و خب قسمتی از این غر زدنها به خودم است. فکر کنم اگر بخواهم از خودم بگویم هر چه صفت بد است به خودم نسبت دهم. از تنبلی گرفته تا حسودی.باید اعتراف کنم که آدم حسودی هستم. اما حسودیام کمی عجیب و غریب است. مسلما به لباس و کفش و ماشین و خانه مردم حسودی نمیکنم. به آثاری که خلق میکنند حسادت میکنم.مثلا اگر داستانی بخوانم که خوشم بیاید، بیشتر حواسم به این پرت میشود که چرا من چنین چیزی ننوشتهام. یا گر نقاشیای ببینم، یا مقالهای در روزنامه بخوانم، یا... برای همین اخلاق بد است که به سختی میتوانم از این چیزها که اتفاقا مهمترین علاقههایم هستند لذت ببرم.همین اخلاقم باعث شده که سعی کنم خیلی چیزها را امتحان کنم و به هر سوراخی سرک بکشم.ورزش،فیزیک، سینما، داستان، روزنامهنگاری، فلسفه، نقاشی، ترجمه،عکاسی، گریم، و ... . و همچنان پادرهوا باشم که بالاخره چه مرگم است و چه کاره ام.

2-   از کارهای دستی لذت میبرم. از وقتی یادم میآید کاردستی درست کردهام و نقاشی کشیدهام. یکی از علاقههایم تبدیل چیزهای بیمصرف و دورریختنی به چیزهای به درد بخور یا مصرفی است. مثل تبدیل شلوارهای کهنه نیما(والبته خودم) به کیف، کاغذ و روزنامه باطله به کاغذهای دستساز تزئینی، بطری و شیشههای مواد غذایی به جامدادی و گلدان،  نقاشی روی لباسهایی که ازشان خسته شدهام،و .... . خلاصه اینکه آشغال جمع کن قهاری هستم، با این استدلال که بالاخره یک روزی چیزی از آنها خواهم ساخت. در خانهمان دو سه تا کشو فقط پر شده از خرت و پرتهای من، از انواع چسب و رنگ و ابزار نقاشی گرفته تا انواع کاغذ و مقوا و... . اخیرا هم متوجه شدهام علاقه زیادی به آچار و پیچ گوشتی و ابزاری شبیه آن دارم! 

3-      فکر کنم اگر صفت کرم کتاب را به خودم نسبت دهم زیاد بیراه نباشد. همیشه در حال خواندن یک چیزی هستم. از رمان گرفته تا کتاب علمی یا فلسفی. مخصوصا قبل از خواب. خیلی پیش آمده کتابی را برای اینکه خوابم ببرد دست گرفتهام و تا صبح سرکار بودهام. کتابهایی که اینجا معرفی میکنم فقط کمی از خواندههایم هستند. در کنارش نوشتن را هم دوست دارم. یکی از رویاهایم این است که جای ساکتی داشته باشم و بخوانم و بنویسم. 

4-   دلم برای شیطنتهای مدرسه و دانشگاه تنگ میشود. به ظاهرم نمیآید اما زمانی دوستانی داشتم که با هم یک مدرسه را به هم میریختیم. یک بار برای خنده جنگ ریاضی و تجربی راه انداختیم. سال چهارم بودیم، دو کلاس ریاضی به جان یک کلاس تجربی افتادیم. مدیر و ناظم باورشان شده بود که با هم دشمنی داریم! آخرش هم گفتیم آنقدر برای کنکور درس خواندیم افسرده شدیم. با خیلیهایشان همدانشگاهی شدم. سال 75 و اسلامی شدن دانشگاهها و یک سری دختر دیوانه که توی چمن و راهروها روی زمین مینشستیم. برای آن موقع کار وحشتناکی بود. مدام هم در فکر آزار پسرهای هم دورهایمان بودیم. بچه بودیم خب، به جای اینکه مخشان را بزنیم آزارشان میدادیم! جای کلاسها را اشتباهی بهشان میگفتیم، الکی میگفتیم امتحان داریم. سیما سه سال از ما بالاتر بود و یکی از دخترهای جدی دانشکده. همیشه تعریف میکند اولین باری که ما را دیده، جلوی دانشکده پشت یک وانت نشسته بودیم و بالا پایین میپریدیم. دلم برای همه شان تنگ شده.

5-   چند سالی بود که میخواستم روز عاشورا بروم ابیانه و هر سال بعد از عاشورا یادش میافتادم. 6-7 سال پیش از زهرا شنیده بودم که مراسم جالبی دارند. پارسال بالاخره عزممان را جزم کردیم که برویم، سیما و سامان همسفرمان شدند. قرار شد روز قبلش برویم تفرش خانه (ییلاقی یا قشلاقی) مامان و بابای سیما و صبح خیلی زود از آنجا برویم. ما ماشین نبردیم و چهارتایی با ماشین سیماسامان رفتیم که بیشتر با هم باشیم. بعد غروب بود که رسیدیم تفرش. بین راه مامان و بابای سیما چند بار زنگ زدند که مواظب گردنه باشید. گردنه را که رد کردیم کلی خندیدیم که گردنه این بود؟! باران میآمد. اما ساعت پنج صبح که به زور از خواب بیدار شدیم برف میآمد. مامان و بابای سیما هم تصمیم گرفتند با ما بیایند و مراسم را ببینند. صبحانه حلیم نذری خوردیم و خواستیم از تفرش بیرون برویم، اما همان گردنهای که شب قبل بهش خندیده بودیم حالمان را گرفت. برف نشسته بود و ماشین لیز میخورد، کمی بالا میرفتیم و بعد مجبور میشدیم برگردیم  و دوباره تلاش کنیم. حدود دو ساعت در این وضعیت بودیم  و نا امید هم نمیشدیم. بارها تصمیم گرفتیم که برگردیم تعزیه تفرش را ببینیم و همانجا بمانیم. اما به پایین جاده که میرسیدیم  و خبری از آن برف شدید نبود باز شیر میشدیم که برگردیم. ماشین برف روب آمد و جلوی مان را خالی کرد. باز هم نشد، برف فوری جاهای خالی را پر میکرد. تا اینکه دلش سوخت و با زنجیر ماشینمان را کشید. در تمام این مدت بابای سیما با ماشیناش بالا و پایین میرفت و سعی میکرد به ما کمک کند. خلاصه اینکه بعد از مراسم رسیدیم ابیانه! فکر کنم اینجوری بیشتر خوش گذشت. 

روده درازی را بس کنم و چند نفر دیگر را به این بازی دعوت کنم: مانیا،پینوکیو، دانا، قاف و کاساندرا