آرزوی گل

یه نفر ...یه جایی ...
نویسنده : آسمان - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱
 


یک نفر...
یک جایی...
تمام رؤیایش لبخند توست

 وزمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش.
یک نفر ...
یک جای...

در حال فکر کردن به توست.


 

در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…

انتظار می کشیدم…
انتظار قطره ای
عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند…
 
 تا شاید چشمانم عاشق آن قطره شود…

 

 

باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…
 
صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود…
 
 خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!

 

دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها
 تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم…
 می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است…
اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…

 

 

در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها!
 چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟!
 قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه!
، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!…
 من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…

 یا اینکه ناپدید شود!…
 من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد!…
 همان رنگ باران عشق من…!

 

نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و

 

نگاهم به باران بود ،
 در دلم چه غوغایی بود!…
 انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…

 


 دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…!
 من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم…
 آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم…
 قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند…
 آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود…
 قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد…
 نگاهم همچنان به آن قطره بود…
طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند…

 

باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت!

 

اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ،
 از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…
چه لحظه قشنگی…
در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت
چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد…
اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…
احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…
به قطره وابسته شدم…
 آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…
همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد…

 

 

چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…