آرزوی گل

روز بیکاری من!!!
نویسنده : آسمان - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱
 
روز بیکاری من!!! صبح بازم مجبور شدم 6 بیدار شم... طبق عادت خط چشم فراموش نشد! بعد از اعمال چارلی چاپلینی رفتم مدرسه آبتین کارت حضور زدم.... بعدش رفتم زمین تنیس...برو بچ بیکار هم!! منتظر بودن واسه ورزش و البته بحث آزاد که امروز باز نوبت قصه کهنه دعوای زن و شوهری بود...و سو‍ژه شادی !! وسط بحث داغ من با خیال راحت داشتم Nani میخوردم .داشتم فکر میکردم دلیل بی تفاوتی من همیشه این بوده که هیچوقت نتونستم درباره اتفاقای زندگی جدی فکر کنم...یعنی اگه بخوام بهتر بگم حوصله جدی فکر کردنو نداشتم!!! بعدش تصمیم گرفتم برم کتابفروشی...فکر کنم حدود 3 ساعت اون تو بودم...یه 5-6 تایی کتاب واسه آبتین گرفتم...یه 5-6 تام رمان واسه خودم ورق زدم...میدونی چیه؟ این بار دقت کردم دیدم همه رمانای فارسی آخرش مرگ و غم و غصه س...ایول به این نویسنده ها...اون نویسنده های قدیمی با اون قصه های عهد فریدون شورتی به این جدیدیا شرف داشتن. بعدش خونه....طبق معمول جلوی آینه...و یه کشف تازه!...اولین موی سفیدمو پیدا کردم. اما فرصت غم وغصه نبود...حدود یه ساعت پای تلفن بودم...واسه امور کاری مثلا...از بس محاوره ای نوشتم...توی یه نامه اداری به جای خانم زده بودم خانوم!!!... و بعد تلفن مامان بزرگه که باز رفته بود رو منبر و از فواید جوونی حرف میزد...منم یه تریلی واسش چشم ردیف کردم و خلاص!!!...و البته قول دادم دیگه درباره ازدواج جدی فکر کنم...وگرنه قطع نمیکرد!!! از ظهرایی که باید برم دنبال آبتین بیزارم...چون از بس پز منو داده تو مدرسه...اونام یه طوری منو تحویل میگیرن که احساس میکنم اساس باد کرده م!!! بخش fun از کلاسای بعد از ظهر آبتین شروع شد که باز اراذل و اوباش دور هم جمع شدیم...هر روز یه سوژه تازه!...ما یه کم دیر رسیدیم...آبتینو دست استادش سپردم که دیدیم زهره اشاره کرد برم بیرون...بیرون آش رشته خوردیم...و رفتیم مهستان خرید...تو یه مغازه یه جوونک فنچ گیر داده بود به من که یه چیزی بخرم که اساس جلف بود...خنده م گرفت و تشکر کردم و اومدم بیرون. افسون بهم گفت: قالی کرمون!!!...خنده م گرفت. یاد اون تار موی سفید افتادم . Anyway بازم شب شد و وقت خواب وروجک...بازم یه بحث کشدار و قدیمی درباره آدمایی که میدونه هیچ رنگی ندارن ...و متقاعد کردن من که دیگه بچه نیست و مواظب منه...البته توی این بخش مامانه با صدای بلند قربون صدقه شون میرن. ... ...الانم که همه جا ساکته...داشتم فکر میردم توی ارتباط گاهی سکوت معنیش قطع رابطه ست.... اینجور موقع ها سیستم ها یک چیز چرتی برای هم می فرستن که دنیا بدونه زنده اند ولی حرفی برای گفتن ندارن...منم تموم کارهام توی زندگی و حرفهایی که زده ام همیشه پر از همین علامت سکوتها بوده....و اینکه آدم هر چیزی رو که دوست داشته باشه چیز دیگه ای اتفاق می افته براش... و هر چیزی که براش پیش بیاد نمی خواه... اینم یکی از قانونهای دنیاست...و اینکه من به هیچ چیز و هیچکس توی این دنیا نه دیگه وابستگی دارم....نه دلبستگی. اینم شاگردی کردم یاد گرفتم.... و اینکه چقدر این روزا خوشبختم و آروم. ... در ضمن دوست عزیز هر چقدرم بخواد از نحوه نوشتن من ایراد بگیره اصلا واسم مهم نیست...