آرزوی گل

برگرد....
نویسنده : آسمان - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱
 

برگرد....

شبي از پشته يك تنهايي نمناك تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم.

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

پس از يك جستجوي نقرهاي در كوچه اي متروك احساسه تو را از بين

گلهايي كه در تنهاييم روييد با حسرت جدا كردم.

نميدانم چرا رفتي؟؟؟! نميدانم چرا؟؟!

شايد خطا كردم......

و تو بي انكه فكره غربت چشمانه من باشي

نميدانم چرا؟ تا كي؟ براي چه؟ ولي رفتي.

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه باريد.

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك بر داشت.و گنجشكي كه هرروز از لبه

پنجره دانه بر ميچيد غرق در اندوه . غربت شد.

و بعد از رفتنت انگار كسي حس مي كرد من بي تو هزاران بار در لحظه

خواهم مرد.

كسي حس كرد تو نامه مرا از ياد خواهي برد.

و من با انكه ميدانم مرا هرگز با خود نخواهي برد.

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام

برگرد....