قصه زندگی

 

درآغاز خداوند هستی را آفرید و همه انسانهایی که در آن زندگی میکردند را به گونه ای خلق کرد که از وحدت وجود و عشق عمیقی که میان خود با خداوند داشتند و از راز های زندگی آگاه بودند

خداوند همه را دوست داشت پس چه دلیلی برای ندادن رازهای زندگی این گرانبها ترین هدیه ای که می شناخت به انسان داشت؟

آنگاه خداوند به نظاره بازی زندگی با تمامی زوایای آشکارش پرداخت.اما هر چه بیشتر نگاه میکرد بیشتر متوجه می شد که یک جای کار ایراد دارد. هر گاه انسانی دچار مشکلی می شد و یا ایام سختی را پشت سر میگذارد با خود میگفت: " وحشتناک است چرا باید وقت خود را صرف حل مشکل کنم ؟ خدا با من است

پس قالب انسانی خود را رها کرده و به سوی او باز میگردم "

این دقیقا همان اتفاقی بود که رخ داد. انسانها یک به یک خود حقیقی خود را به خاطر آورده و به بازی زندگی تمایلی نشان نمی دادند. این وضعیت خدا را به فکر انداخت . هدف از زندگی این موجودات آموختن و رشد کردن بود. نه اینکه از مواجهه با ناکامی طفره بروند. پس جلسه ای اضطراری با مقربان درگاه خود گذاشت.

خدا گفت: " پس از ملاحظات بسیار تصمیم گرفته ام تا رازهای زندگی که همان رازهای شادمانی است را از دسترس آدمیان پنهان کنم .چون آن را به خاطر دارند علاقه ای به زندگی زمینی ندارند"..

یکی از مقربان پرسید: آنرا کجا مخفی کنیم؟

کسی گفت: اجازه دهید آنرا در بالای بلند ترین قله زمین مخفی کنیم.

خداوند مخالفت کرده و گفت:" نه. فایده ای ندارد. انسانها با تدبیرند راه های صعود را پیدا کرده و به آن دست می یابند ".

دیگری گفت: اعماق اقیانوس چطور است؟ هرگز به آنجا نمی روند.

خداوند گفت: " البته که می روند . انسان ها زیر دریایی اختراع می کنند. نه اعماق اقیانوس فایده ای ندارد.

آن دیگری گفت : یافتم. بگذار تا رازهای زندگی را در فضای ما ورائ جو پنهان کنیم.به طور یقین دستیابی به آن برای انسان امکان ناپذیر نیست.

خداوند اهی کشید و گفت : " نه. آنها سفینه ی فضا یی ساخته و به آنجا میروند. هیچ یک از پیشنهادات کارایی ندارد . باید برای پنهان کردن رازهای زندگی جایی وجود داشته باشد".

آوایی لطلف گفت: من میدانم کجا پنهانش کنید.

خداوند دید فرشته ی جوانی که تا پیش از این متوجه حضور او نشده بود چنین گفته است.

خداوند پرسید: " به نظر تو کجا پنهانش کنیم؟"

گفت: آن را در اعماق قلب انسان پنهانش کنید.

خداوند تبسمی کرد چون می دانست راه حل را پیدا کرده است.

چنین کرد و از آن پس چنین بوده است.

 

* * *

برگرفته از کتاب رویابین در نبرد با ترس

نوشته باربارا د.انجلیس

=================================

 

 manazere%20ziba%20%284%29.jpg

/ 0 نظر / 13 بازدید