دوست داشتن دیوانگیست اما ...

یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد

یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم

و لحظات سرد زندگی را با گرمای عشق او میگذرانم!
 
کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید

 و هیچگاه نمیتوانم دستانش را بفشارم!
 
یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ،

همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد!
 
یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست  

 او برایم یک دنیاست!
 
یکی را برای همیشه دوست میدارم ،

 کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا !
 
کسی که هرگز اشکهایم را ندید

 و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم!
 
یکی را تا ابد دوست میدارم

 کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید

 و ندانست که او در این دنیا تنها کسی است

که در قلبم نشسته است !
 
یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم 

 کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید و
 
لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !
 
آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم 

 کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد

 که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !
 
کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است 

 از بی وفایی هایش که بگذرم برای من عزیزترین است !
 
یکی را دوست میدارم ولی او

هرگز این دوست داشتن را باور نکرد!
 
نمیداند که چقدر دوستش دارم 

 نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !
 
یکی را با همین قلب شکسته ام 

 با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم!
 
کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست

اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد!
 
یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم 

 کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز دوست نمیدارد!
 
یکی را دوست میدارم ...
 
 با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما ...
 
من دیوانه تنها او را دوست میدارم !
 

 

30tnrqu.jpg

ر

ا

ح

ل

ه

/ 2 نظر / 4 بازدید
یه رهگذر تنهای شب

آری این چنین است قاعده ی زندگی آری .. این چنین است گویی هر روز بزرگتر می شوی !!! شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود به هر قیمتی...میفهمی؟ هرقیمتی ... اما انصراف هم جسارت میخواست که من نداشتم ... پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ... خیلی حرفها تا لبه ی پرتگاه ذهنم آمدند و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بی آنکه سقوط کنند همانجا ماند و وقتی لایه ای از غبار زمان رویشان نشست وکمی کدر شدند رفتند که فراموش شوند … یا چه میدانم شاید رفتند گوشه ای نشستند تا روزی دیگر غبارشان را پس بزنم و خوب بهشان فکر کنم و سکوت جای همه شان را گرفت اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟ وقتی دستانت در حسرت دستانیست که فاصله اش تا تو سه نقطه است از همیشه تنها تری میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟ یعنی دل میگیرد و تو نیستی ... یعنی دل من پر از حرف است و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند ...