داستانی از طاهره اروجی

 چاپارسال به دوست 

گاهی‌ از دریچه ی خدا نگاه‌ کن‌

هفت‌ فرشته‌ی مقرّب‌ دور هم‌ جمع‌ شدند. اولی‌ گفت‌: «وقت‌ آن ‌رسیده‌ است‌ که‌ در مورد تمام‌ چیزهایی‌ که‌ از دریچه‌هایمان‌ دیده‌ایم ‌با خدا حرف‌ بزنیم‌؛ در مورد آدم‌ها و کارهایشان‌. یادتان‌ باشد ما بر اساس‌ این‌ دیده‌ها می‌خواهیم‌ از خدا درخواست‌ بزرگی‌ بکنیم‌، پس‌ حتی‌ کوچکترین‌ نکتة‌ مثبت‌ یا منفی‌ هم‌ تاثیر دارد.

ـ هیچ‌ نکته‌ مثبتی‌ وجود ندارد. آنها دیگر شورش‌ را درآورده‌اند.خودم‌ از دریچه‌ام‌ دیده‌ام‌ مردی‌ دوست‌ بسیار صمیمی‌اش‌ را کشت‌ تا با زن‌ او -که‌ سالها به‌ شوهرش‌ خیانت‌ کرده‌ بود- ازدواج‌ کند.

ـ من‌ هم‌ از دریچه‌ام‌ دیدم‌ یک‌ نفر که‌ امین‌ پدر سه‌ بچه‌ یتیم‌ بود، اموال‌ آنها را که‌ شدیداً به‌ آن‌ نیازمند و از آن‌ بی‌خبر بودند، تصرف‌ کرد و آنها را به‌ امان‌ خدا رها کرد.

ـ من‌ از دریچه‌ام‌ زنی‌ را دیدم‌ که‌ جنگ‌ خونینی‌ میان‌ دو طایفه‌ برانگیخت‌، آن‌ هم‌ با یک‌ دروغ‌ کوچک‌ از سر حسادت‌.

ـ من‌ دیدم‌ که‌ کودکی‌ در کنار جسد مادرش‌ -که‌ بی‌گناه در جنگ‌ ‌کشته‌ شده‌ بود- آنقدر از گرسنگی‌ گریه‌ کرد تا جان‌ داد و شب‌ هم‌چند سرباز به‌ جسد بی‌جان‌ مادر و دختر بچه‌ تعرّض‌ کردند.

ـ من‌ دیدم‌ مردی‌ که‌ با برادرش‌ شریک‌ بود، یک‌ شب‌ به‌ وسوسه ی زنش‌ تمام‌ اموال‌ مشترکشان‌ را برداشت‌ و رفت‌ و برادرش‌ و خانواده‌ او را به‌ خاک‌ سیاه‌ نشاند.

بالاخره‌ هفتمین‌ فرشته‌ گفت‌: من‌ دیدم‌ کسی‌ که‌ سالها در مورد معالجه ی بیماران‌ درس‌ خوانده‌ بود، مرد بیمار بی‌چیزی‌ را به‌ خاطر نداشتن‌ پول‌ درمان‌ نکرد.

فرشته ی اول‌ گفت‌: پس‌ همه‌ موافقید که‌ پیش‌ خدا برویم‌ و با توجه‌ به‌ اینکه‌ هیچکدام‌مان‌ در این‌ هفت‌ روز هیچ‌ نکتة‌ مثبتی‌ ندیده‌ایم‌، از او بخواهیم‌ به‌ این‌ همه‌ تباهی‌ پایان‌ بدهد؟

ـ بله‌ موافقیم‌؛ هیچ‌ امیدی‌ به‌ این‌ انسان‌ها نیست‌. قلب‌ آنها از شب‌ سیاه‌تر است‌ و هیچ‌ نوری‌ آن‌ را روشن‌ نمی‌کند.

فرشته‌ها نزد خدا رفتند. خدا آنجا داشت‌ از دریچه‌اش‌ آدم‌ها رانگاه‌ می‌کرد و لبخند می‌زد. فرشته‌ مقرّب‌ گفت‌:

ـ خداوندا! ای‌ قادر مطلق‌ که‌ در بزرگی‌ات‌ شکی‌ نیست‌ و در یگانگی‌ات‌ تردیدی‌. همانطور که‌ خواسته‌ بودید ما از دریچه‌هایمان‌ هفت‌ روز آدم‌ها را نگاه‌ کردیم‌ و به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدیم‌ آنها قلب‌های ‌سیاهی‌ دارند، همدیگر را می‌کشند، به‌ هم‌ خیانت‌ می‌کنند، دروغ ‌می‌گویند، تهمت‌ می‌زنند و دزدی‌ می‌کنند. ما آمده‌ایم‌ که‌ بگوییم‌...

خداوند لبخند زد. فرشته‌ها را به‌ سکوت‌ دعوت‌ کرد و همه‌ را به‌ طرف‌ دریچه‌اش‌ فرا خواند و اجازه‌ داد از آن‌ دریچه‌ به‌ زمین‌ نگاه ‌کنند.

آنجا بیمارستانی‌ بود که‌ در یکی‌ از اتاق‌هایش‌ دو زن‌ روی ‌تخت‌هایشان‌ دراز کشیده‌ بودند. از شکم‌های‌ برآمده‌شان‌ می‌شد فهمید هر دو باردار هستند. یکی‌ جوان‌تر و شاداب‌تر بود با چشمانی‌ درخشان‌ که‌ امید در آنها برق‌ می‌زد؛ و آن‌ یکی‌ موهای‌آشفته‌ و سیاهش‌ دور صورت‌ رنگ‌ پریده‌اش‌ را پوشانده بودند و خیلی‌ غمگین‌ و ناامید به‌ نظر می‌رسید. در صورتش‌ خطوط‌ عمیقی‌ از غم‌ و رنج‌ و ترس‌ دیده‌ می‌شد. گاهی‌ قطره‌ اشکی‌ از گوشه‌ چشم‌هایش ‌می‌لغزید و لای‌ موهایش‌ گم‌ می‌شد.

زن‌ جوان‌ داشت‌ درد می‌کشید. درد شدیدی‌ که‌ خطوط ‌چهره‌اش‌ را درهم‌ می‌برد. زن‌ به‌ سختی‌ نفس‌ می‌کشید و به ‌کناره‌های‌ تخت‌ چنگ‌ می‌انداخت‌. پرستارها می‌آمدند و زن ‌غمگین‌ را معاینه‌ می‌کردند. وضعیت‌ زن‌ جوان‌ طبیعی‌ بود و همانطور که‌ حدس‌ می‌زدند بعد از یکساعت‌ به‌ راحتی‌ بچه‌ای‌ سالم‌ و زیبا به‌ دنیا آورد. همه‌ خوشحال‌ شدند؛ خودش‌ و اطرافیانش‌. حال‌ زن‌ خیلی‌ خوب‌ بود و با رضایت‌ چند بار نوزادش‌ را شیر داد.

شب‌ بود که‌ درد زن‌ غمگین‌ شروع‌ شد. زن‌ جوان‌ داشت‌ زیر لب‌برای‌ او دعا می‌خواند و از خدا می‌خواست‌ بچه‌ای‌ زنده‌ و سالم‌ به ‌او بدهد. زن‌ غمگین‌ وضعیت‌ روحی‌ خیلی‌ بدی‌ داشت‌. مدام‌ گریه ‌می‌کرد. نیاز به‌ همدردی‌ داشت‌. دکترها مستأصل‌ شده‌ بودند. زن ‌جوان‌ از آنها خواست‌ اجازه‌ بدهند تا بالای‌ سر زن‌ غمگین‌ بایستد و او را تسکین‌ بدهد. بالاخره‌ زن‌ غمگین‌ هم‌ زایمان‌ کرد؛ او هم‌ پسری‌ زنده‌ و سالم‌ به‌ دنیا آورد. زن‌ جوان‌ خیلی‌ خوشحال‌ شد و با تمام ‌وجود به‌ او لبخند زد.

پرستارها زن‌ را به‌ اتاق‌ انتقال‌ دادند و دوباره‌ هر دو زن‌ هم‌ اتاق‌شدند.

زن‌ غمگین‌ حالا خیلی‌ شاد بود، خیلی‌ زیاد. شادی‌ از چشم‌هایش‌، از دست‌هایش‌ و از تمام‌ وجودش‌ تراوش‌ می‌کرد و مثل‌ عطری‌ ملایم‌ در اتاق‌ پخش‌ می‌شد. اما پرستارها به‌ خاطر درد زیادی‌ که‌ او کشیده‌ بود و ضعف‌ شدیدش‌، به‌ او مسکنی‌ تزریق ‌کردند تا راحت‌ بخوابد.

نیمه‌ شب‌ بود که‌ زن‌ جوان‌ از صدای‌ نالة‌ نوزادش‌ بیدار شد. خواست‌ تا او را از تخت‌ بردارد، اما چیز وحشتناکی‌ دید. نوزاد زن ‌ِغمگین‌ کبود شده‌ بود و داشت‌ به‌ سختی‌ نفس‌ می‌کشید. بدنش‌ منقبض‌ شده‌ بود. قبل‌ از اینکه‌ زن‌ جوان‌ بتواند عکس‌العملی‌ نشان ‌بدهد، جلوی‌ چشم‌های‌ گِرد شده ی او جان‌ داد و تبدیل‌ به‌ یک ‌عروسک‌ بی‌حرکت‌ شد.

دستان‌ زن‌ جوان‌ لرزید. نگاهی‌ به‌ زن‌ غمگین‌ کرد؛ او خوابیده ‌بود و لبخندی‌ گوشه ی لبش‌ می‌درخشید. زن‌ جوان‌ یاد حرف‌ او افتاد: «اگه‌ بعد از سه‌ بچه ی مرده‌ این‌ هم‌ بمیره‌، شوهرم‌ منو رها می‌کنه‌. خودش‌ گفته‌ که‌ منو طلاق‌ می‌ده‌! تو رو خدا برام‌ دعا کن‌. من‌ توی ‌دنیا هیچکس‌ رو به‌ جز او ندارم‌. پدرم‌ سال‌هاست‌ که‌ مرده‌ و مادرم‌ زن‌ بدبختیه‌ که‌...»

حرف‌های‌ زن‌ غمگین‌ مثل‌ نجوایی‌ در گوش‌ زن‌ جوان‌ می‌پیچید و بلند و بلندتر می‌شد. زن‌ جوان‌ در یک‌ لحظه‌ تصمیم‌ عجیبی‌ گرفت‌. بچه‌اش‌ را برداشت‌ و نگاهی‌ به‌ گونه‌های‌ هلویی‌ او کرد، تن ‌لطیف‌ او را بو کشید و دستان‌ کوچکش‌ را بوسید. نگاهی‌ به‌ صورت‌ زیبا و فرشته‌مانند او انداخت‌ و قبل‌ از اینکه‌ متزلزل‌ شود، دستبند مشخصات‌ بچه‌ها و جای‌ آنها را عوض‌ کرد و سریع‌ پرستار را با وحشت‌ صدا زد.

بقیه ی داستان‌ را همه‌ می‌دانستند. سکوت‌ سیال‌ عمیقی‌ ملکوت‌ خدا را فراگرفت‌. نوری‌ از قلب‌ زن‌ جوان‌ جوانه‌ زد و ملکوت‌ را روشن‌ کرد. فرشته‌ها اشک‌های‌ مرواریدی‌شان‌ را پنهان‌ کردند و آواز ملکوت‌ را زیر لب‌ زمزمه‌ کردند. آنها بی‌آنکه‌ چیزی‌ بگویند، بلند شدند، به‌ هم‌ نگاهی‌ انداختند و رفتند.

خوب‌ البته‌ گاهی‌ باید از دریچه ی خدا به‌ زمین‌ نگاه‌ کرد.

طاهره‌ اروجی‌

/ 2 نظر / 10 بازدید
سید علیرضا شمس نیا

سلام وبلاگ خوبی دارید من نیز با مطلب کشتی‌های ایران بدون پرچم تردد می‌کنند! در وبلاگ شـمـسـه منتظر پیام و نظرتان هستم .

امین

خیلی فوق العاده جادویی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!