عــشــق مثل آب میمونه

 gif

 gif

 gif

 gif

 gif

 

 

خدایا

 چه غریب است درد بی کسی

و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی

 

 و اینک باز به سوی تو آمدم

 تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم

 

و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است

 تنهایی و بی کسی ام را دیده ای

 

دربه دری و آوارگی ام را

 

و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است

 

خدایا همه را کنار گذاشته ام

اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم

 

 صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم

 

خسته شده ام…

 

 خسته

 

من مدت هاست که از زمین کنده ام !
 
تو این راز را میدانی
 
 و همه برگهای پاییزی که بی هیاهو بر زمین ریختند
 
 و همه درختان لختی که هیچ باکی از عریانی نداشتند ؛
 
همه روزهایی که شب شدند و شبهایی که سرد شدند
 
 و برف که بی صدا بر
 
 حریر سپید شب زمستانی  من و تو   پا گذاشتند ...
 
همه امدگان و رفتگان و
 
 همه لحظه های مرددی که به یقین پیوستند
 
 یا همه ارزو های پاکی که
 
 نجیب و معصومانه قربانی بت غرور شدند
 
و همه سجاده های سحرگاه که در سکوت دیدار تر شدند .
 
همه میدانند...
 
این کیست که در پشت پرده های سوال
 
ایستاده و با چشمهای مطمئن ؛ مرا می کاود ؟
 
 
این سایه بلند که  بر  نقطه دلم فرود امده ؛
 
 پرتو قامت کیست؟
 
این منم که با شتاب میپرم به سمت اسمان تو
 
 یا تویی که ارام می آیی به سوی زمین من؟
 
 تو کیستی؟
 
 که هم میبینی ؛ هم دیده میشوی
 
 هم میشنوی ؛ هم شنیده میشوی.
 
هم می آیی ؛ هم میروی!
 
و در این لحظه های پاره پاره از فراق
                                                                          به تنم وصله میشوی!
 
 تو کیستی ؟
 
 که من ز تو اینگونه بی تابم !
 
و اینک این زمستان است که می اید .
 
 پرده ها را کنار بزن !
 
 راز هر فصل را تماشا کن .
 
زمستان فصل من نیست .
 
تو میدانی !
 
 من دختر بهارم !
 
تو چمدانهای خالی مرا هم بسته ای !
 
                 دیریست که میدانم !   
                                
    من هر لحظه اماده ام . 
 
 همسفر تو هنوز هم منتظری؟
 
  برویم تا از درختان بی بر  میوه های تازه تر بچینیم
 
 و سبد های خالی دفتر عمر را پر کنیم.
 
سالهاست که همراه تو بوده ام .
 
 سالهاست !
 
 از انروز که در خاطره زمان گم شده ست !
 
 اکنون تو ؛ تازه مرا درمیابی؟ 
 
سالهاست همراه تو بوده ام .
 
 از انروز که ازلش نامیدند .
 
سالهاست با تو بوده ام و از همه وجود تو ؛
 
هیچ نخواستم جز حضور تو 
 
 عطر عبور تو و طنین دلنشین صدای گرمت
 
 که مرا به نام میخواند و خبر بودنت!
 
همیشه جذبه های عشق ؛ نا به هنگام می ربایدت
 
 و همیشه ارزو میکنم  ای کاش
 
 دور از جنجال و هیاهوی خط و رنگ و نقش بودی
 
 و تنها به زیبایی اقتدا میکردی
 
 تن رها از وابستگی ها به ارامی و نرمی
 
و سپیدی برف که به دلهایمان قدم میگذاشت
 
 لبخند می زدیم شاید روح رباینده
 
 در یک خلوت شبانه هنگام نیایش تو را بخواند .
 
شاید با یک بارقه در نگاهی اشنا ؛ تو را جذب کند .
 
 شاید با شنیدن کلمه آغاز شود
 
یا شاید مثل من از پس دردی جانسوز
 
 یا زخمی عمیق سر باز کند .
 
 شاید با یک دیدار پرده از حقیقتی زیبا و شگرف بگشاید .
 
شاید این جذبه با شنیدن صدایی که نمیدانی
 
 از کدام غزل  یا کدام ترانه حس گرفته است
 
تو را وسوسه کند و تو ناگهان در حضور کسی
 
 احساس یک پارچه بودن می کنی .
 
انجاست تجلی ملکوتی عشق
 
  نه بیش از تو   و  نه کمتر از تو 
 
 درست به قامت  تو  او  را دوخته اند .
 
 و هر دو  در هر فاصله ای که باشید
 
 به یک نقطه در اوج مینگرید .
 
انگاه هیچ صدایی بی معنا نیست و هر نقطه یک مبداء است
 
و هر نگاه و هر کلام  و هر حرکت نشانه ای ست
 
 که در خاطره زمان لحظه های عاشقیت را  ثبت میکند
 
و دلت هرگز از یاد نخواهد برد .
 
هرگز !
 
در جستجوی عشق بودن مثل گریز از ان است .
 
 ایا غنچه ها برای شکفتن تلاش میکنند ؟
 
ایا عشق نوبت به نوبت است یا زمان و مکان معنا دارد ؟
 
ایا عشق انتخاب میکند یا انتخاب میشود ؟
 
ورود و خروج و زمانش را میتوان تعیین کرد ؟
 
 نه نه
 
فقط او را طلب کن و صبر داشته باش  صبر داشته باش
 
یه روزی
 
 یه جایی 
 
یه جوری
 
 یه کسی 
 
یه چیزی
 
صبر داشته باش
 

عــشــق مثل آب میمونه

کـه میتـونی توی دستت قایمــش کنی

آخرش یه روز دستت رو باز می کنی میبینی نیست

قطره قطره چکیده بی آنکه بفهمی

اما دستت پر از خاطره است.


4dck12b.jpg

/ 0 نظر / 7 بازدید