برای دلم نوشتم...

16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif

رفت و قلبم را برایش خانه کردم برنگشت

بس دعاها از دل دیوانه کردم برنگشت

شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه است

در وفایش خویش را افسانه کردم برنگشت

زلفهایم را که روزی می ربود از او قرار

تا سحرگاهان برایش شانه کردم برنگشت

این من مسجد نشین عاشق سجاده را

مدتی هم ساکن میخانه کرد و برنگشت

تا بداند در ره او با کسانم کار نیست

خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت...!!14.gif

/ 0 نظر / 9 بازدید