************ داستان **********

 يکی بود ،يِکی نبود ، غير از خداهيچکس نبود

روزی روزگاری، فضائل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!   

        

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬

... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند

نظافت ، خودش را به شاخ ماه آويزان کرد

خيانت ، خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد

اصالت ، به ميان ابر ها رفت

هوس ، به مرکز زمين راه افتاد

دروغ ، گفت به اعماق کوير خواهد رفت اماراه دريا را پيش گرفت

طعم  ،  داخل يک سيب سرخ قرار گرفت

حسادت هم ، رفت داخل يک چاه عميق

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا رود

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬

که عشق رفت وسط يک دسته گل رز ، آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار ، تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد.

 اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت

 و آرام در گوش او گفت:

 عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند

 و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬

دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود

 

و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری

 

بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی

 همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند

  • نامت چه بود؟

آدم


فرزند؟

من را نه مادري است نه پدر ،بنويس اول يتيم عالم خلقت


محل تولد ؟

بهشت پاك 


اينك محل سكونت ؟

زمين پاك 


آن چيست برقلبت نهاده اي ؟

امانت است 


قدت ؟

روزي چنان بلند كه همسايه خدا ،اينك

 به قدر سايه بختم به روي خاك 


اعضاي خانواده ؟

حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك 


روز تولدت ؟

 در روز جمعه اي ، به گمانم كه روز عشق 


رنگت ؟

اينك فقط سياه از شرم يک گناه 


چشمت ؟

رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان 


وزنت ؟

نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ،

/ 2 نظر / 9 بازدید
سارا

خيلی خيلی زيبا بود آفرين با اومدنت به کلبه حقيرانم خوشحالم می کنی راستی نظرت با تبادل لينک چيه؟

سلام اول اينكه اسمم سانازه دوم با نام ارزوي گل لينك شدي