بدون شرح !

 

2w5or2v.jpg

Separator.jpg

Separator.jpg

2ivl1fk.gif

 Drama%20in%20the%20Air.jpg

ip750w.gif

iog108.jpg

آسمان بیدار است

وزمین خفته به آغوش زمان

چرخها میچرخند

روزها می آیند از پس شبهای بلند

چه کسی میداند

که چه تقدیری از آیینه ها می آید


من گمان می دارم که خداوند رحیم

از پی هر تصویر

که تجلی گر اصرار الهی ست

پیامی دارد

من وتو می دانیم کز پی هر تقدیر

حکمتی می آید

که نگاهی دارد به تکرار زمان

و چراغی دارد به آینده ای روشن

که خطاها نکنیم

من وفرسایش دل

تو وتصمیم و مکان

ما وتقدیر و زمان

چه شود آخر آوارگی افغان ها؟

 

عشق با ما نبود

یار همراه نبود

راه هموار نبود

من واو ما بودیم حیف او با ما نبود

من خودم بودم وتنهایی وشبهای بلند

او خودش بود وهمان عشقی که

حیف از ما نبود

یار با ما نبود

کاش او می دانست عشق ما راز نبود

درد ما ساز نبود

داستان راه نبود

راه آغاز نبود

عشق آزاد نبود

حیف آوار نبود

کاش میشد که تمام عالم را پر باران بکنم

اشک بر ابر بریزم گله از یار کنم

وای از این دشت مه آلود

وای از این وادی برهوت

درد درمان ندارد

عشق فریاد ندارد

ساز ما تار ندارد

تار ما...

آه ...

خسته ام از این دل

خسته از این همه عالم تا کی؟

آه از این راه دراز

آه از این سوز وگداز

مانده ام من گله از ماه کنم

گله از یار جفا کار کنم

یا که از چشم خطا کار کنم

یا که از این دل بیمار کنم

بهتر آنکه بنشینم به لب پنجره و

چشم بر راه کنم

گله از راه کنم

...

یار نبودی تو که غمخوار نبودی

همه شب بودی و از ما نبودی

 
 

می نویسم از درد

می نویسم از رنج

آه از سردی این شب

آه از هیزم خاموش

تا به کی غم مردم خوردن

تا به کی چشم به دلها دوختن

همه جا خاموشی ست

ساکنان عالم همگی آرامند

همگی در خوابند

همه جا غرق سکوت

همه جا غرق به خون

در میان فریاد چه کسی خواهد گفت

امنیت در همه جا حکم فرماست

چه کسی میداند در دل این شبها

که سکوت است ودلهامان آرام

کودکی می آید مردمی میمیرند

آیتی می آید مردمان می بینند لذا خاموشند

همگی خفته به آغوش سکوت

مردمان برخیزید

شهر ویران شد و خنیاگر ما رفت ز یاد

نان ما سنگ شد از این همه خشخاش چرا؟

شب نشین میگرید

مردمان میگریند

پشت آن ابر کبود ماه هم میگرید

رسم بازی عشق این بود که

 من بشمارم و تو قایم شوی

 به همان رسم های قدیمی کودکانه (قایم باشک)

هنوز نشمرده بودم که رفتی

 و چنان ناپیدا که برای همیشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم

 لعنت به این بازی بچه گانه لعنت...

 

*********************************************************************

چگونه فراموشت  کنم

 

245czme.jpg

 

چگونه فراموشت کنم تو را ،

که از خرابه های بی کسی به قصر سپید

عشق هدایتم کردی .

عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی .

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی .

و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی .

و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی .

چگونه فراموشت کنم تو را ،

 که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم .

و طپش قلبت را حس می کردم .

 و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم

دعا می کردم ، که خدایا پس کی او را خواهم یافت .

چگونه فراموشت کنم تو را ،

که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم .

برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند .

دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم .

 فکرم را نیز به تو می دهم .

بازوانم را به تو می بخشم ،

 و نگاهم از آن توست ،

و شانه هایم که نپرس .

 دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند

 و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند .

چگونه فراموشت کنم تو را .

که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که

 حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد .

پیشترها سبز را نمی شناختم ،

 بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم .

 سبز را با تو شناختم

 و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم .

 دلت را به من بده ،

فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار.

وبگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم ....

پس هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد تا وقتی نفس می کشم

*************************************************************************

هزار حرف نگفته!

 

245cysg.jpg

 
 
 
احساس میکنی پر از حرفی.
 
  یه چیز هایی داری که باید بگی. به یکی.
 
 بالاتر از یه درد دل.
 
 یه گره کور یه جایی زیر قفسه سینت که گاه و بیگاه
 
داغ میشه. میسوزه. آتشت میزنه.
 
یه معما که هیچ وقت نخواستی حلش کنی، 
 
 یا نتونستیش. 
 
وحشت داشتی.
 
همیشه میترسیدی اگه دست بهش بزنی،
 
 کل کلاف وجودت به پیچه بهم .

یه روز  از اول صبح،همه بی مهرتر از همیشن.
 
 نمیدونی چرا.آخه چی شده؟
 
 شاید تو بد شدی. نمیدونی .
 
 فقط میدونی که نا مهربانی ها یکی پس از دیگری
 
 مثل زلزله های کوچیک تکونت میدن. 
 
نا خودآگاه یاد اون راز قدیمیت میوفتی.
 
 اینبار یه تکون چند ریشتری میخوری.
 
 بی تاب میشی. به خودت اعلام جنگ میکنی.
 
 دیگه تحمل نداری.
 
 یه پیام آور صلح میخوای.
 
 یکی که باهاش حرف بزنی.
 
به همین سادگی.
 
 فقط یکی که همه چی رو برات ساده کنه.
 
 خدایا کی میتونه باشه؟

یکی باید باشه.آره آره ،یکی هست..

کلمه هاتو با احتیاط تمام کنار هم میچینی.
 
 هر چی جلوتر میری برای توحیاتی تر میشن.
 
سعی میکنی کنترل تو از دست ندی.
 
آروم سعی میکنی معماتو براش تشریح کنی.
نگاهش جلوی چشاته.
 
 نوع نگاهش گیجت میکنه.
 
 معنی نگاهه شیرینش با محتوای حرفای  تو نمیخونه.
 
 ولی تو باز میگی و می نویسی...
 
و اون فقط گوش میکنه.

بالاخره تموم میشه.
 
 تو وجودت دنبال یه جور حس "آخییییییش" میگردی،
 
اما پیداش نمیکنی.
 
حرفات ته میکشن.
 
 حس اینکه نتونستی خوب بگیشون شروع میشه..
 
منتظره نظرشی.
 
 یه راهنمایی ، یه همدلی، یه همدردی ،
 
ولی نه...انگار...خدای من..انگار...
 
داره حرفای دیگه ای بهت میگه.
 
چیزای که الان انتظارشونو نداری.
 
همه چی تو ذهنت به هم میریزه.
 
 حس هاتو قاطی میکنی.
 
 گیج تر میشی.
 
 میخوای آشفته شی، فریاد بزنی...
 
اما...

اما ... به خودت دلداری میدی...
 
تصمیم می گیری دیگه چیزی نگی... 
 
  خودت رو بیشتر از این سبک نکنی
 
چون حالا دیگه فکر می کنی که اون هم مثل بقیه است...

معما تو میزاری کنار،

          و  باز تو می مونی و هزار حرف نگفته.....


 

/ 2 نظر / 22 بازدید
فروشگاه تک زنگ

دوست خوب نادیده ام... سلام فروشگاه تک زنگ آغاز به کار کرد. این فروشگاه متعلق به خود شماست. همکاران ما در حال اضافه کردن محصولات جدید به فروشگاه هستند. اگر محصول خاصی مدنظر شماست به ما اطلاع دهید. فروش فوق العاده ما را از دست ندهید. در ضمن برای تبادل لینک رایگان(به مدت محدود) نیز کافی است تا کدهای موجود در صفحه لینکدونی فروشگاه را در قالب وبلاگ خود copy و paste کرده، سپس از قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهید تا همکاران ما لینک شما را بیفزایند. *تا این لحظه بیش از شصت و دو وبلاگ به ما پیوسته اند.* (راستی! همزمان با نیمه شعبان 7 شهریور یک سورپرایز فوق العاده برای وبلاگ هایی که تبادل لینک کنند، داریم...) آدرس فروشگاه: www. Takzang .ir خودتان آدرس را تایپ کنید یا اینکه فاصله های موجود در آدرس را بردارید

ياسمين ( حرفهاي يه دختر غمگين

در میان خنده هایم می گریم سر به دیوار دلم می کوبم و حرفهایم را می خورم ... نمی دانم به کدامین گناه این چنین مجازات میشوم . . . داداشی تو بی نظيری قلمت بی نهايت زيباست دلت شاد